:: صفحه‌ی اول     :: درباره‌ی ما     :: تماس با ما
چهارشنبه، ۳ خرداد ۱۳۹۶
:: English Section
P نگاه منتقد
سلام بمبئی...! مرز باریک ابتذال و مردمی بودن در معماری...

وودی آلن در جایی می گوید: «من حاضر نیستم عضو كلوپی باشم كه آدمی مثل من را به عضویت قبول میكند». كلمه کیچ، [به لاتین: Kitsch] كه ریشه ای غیر انگلیسی داشت و البته دارد، در زبان انگلیسی نیز به همین سیاق جا افتاده و به روایت دیكشنری آمریكن هریتیج [The American Heritage Dictionary] بدین معنا آمده است: «حالت احساسی عوامانه و مبتذل، ذوق سطح پایین (bad taste) ولی پر مدعا، در معنای هنری به زمانی اطلاق میشود كه پول قصد خرید اثری هنری را داشته باشد و به ابتذال {به جهت پایین بودن ذوق هنری} میل كند ...». در زبان آلمانی این لغت در معنای اصلی، معادل «rubbish» انگلیسی نیز در معنای «آشغال، بی ارزش، چیز پست و بی ارزش، زباله» بكار میرود. نجف در یابندری در كتاب «یك گفتگو» منتشر شده توسط نشر كارنامه در مورد بهترین ترجمه این واژه میگوید: « به نظر من بهترین ترجمه این كلمه كیچ مزخرف یا مزخرفات است... و رفته رفته این كلمه به صورت نوعی دشنام هنری در آمده است. ... در مباحث هنری كیچ در یك كلام به معنای هنر قلابی است...». هر چند واژه « كیچ » دارای تعابیری در عرصه های اجتماعی و سیاسی و ادبی ( كه در این بین تعابیر میلان كوندرا، نویسنده معاصر چك، جالب توجه است) و ... نیز میباشد، توضیحات در مورد این واژه در این یادداشت كافی به نظر میرسد.
حدودا دو هفته پیش بود که با دوست عزیزی برای دیدن فیلم «سلام بمبئی» که اتفاقا این روزها در گیشه فروش صدر نشین هم است راهی یکی از سینماهای قدیمی تبریز شدیم. فیلمی که با حضور گلزار و بنیامین، رکورد فروش فیلم اصغر فرهادی [فروشنده] را در همان روز اول شکست و با استقبال بی نظیری از طرف عامه مردم قرار گرفت. و تا همین زمان که این مطلب نگاشته میشود، فروش از مرز سیزده میلیارد تومان گذشته است. اقبال عمومی نسبت به این اثر سینمایی تا حدی بود که وقتی دیا میرزا، هنرپیشه هندی فیلم، برای جلسه معرفی و نشست خبری به ایران آمد، خود نیز از دیدن خیل عظیم طرفدارانش که شبانه برای استقبالش به فرودگاه آمده بودند، شوکه شد. با این همه، «سلام بمبئی» نتوانست نظر منتقدان را به خود جلب کند. تا جایی که گفتند و نوشتند که «سلام بمبئی» از جریان های فیلم سازی ایران و هند عقب تر است. «...فیلمی کلیشه ای، با ژانری عاشقانه، بدون کوچکترین منطق روایی، بیشتر شبیه کلیپ هایی که در آتلیه های عکاسی مخصوص برای عروسی ها تصویربرداری میشوند...فیلمی بدون محتوا، با ضعف اساسی در تدوین...» اما کارگردان در مقابل تمامی این انتقادات تا به امروز ایستاده و در حالی که چشم به لیست فیلم های پرفروش گیشه دارد، با لبخند معناداری مدعی است که «سلام بمبئی» برای مخاطب و جامعه ساخته شده است، نه برای عده ای انتلکتوئال!
از سالن سینما خارج شدیم و بحث از مخاطب پسندی و سلام بمبئی آمد تا رسید به دغدغه همیشگی ما دو نفر، یعنی معماری. سوالی که برای همراهم نیز مطرح شده بود مرز احترام و توجه به سلیقه عمومی در معماری و هنر، تا تبدیل شدن آن به هنر قومی و در مرحله بعدی نابودی و ابتذال هنر و در نهایت رخ نشان دادن کیچ است. درواقع این سوال که «چه کسی تصمیم میگیرد که معماری چگونه باشد و چه چیزی در بطن شهر کاشته شود»، سوالی است که برای دهه های متمادی ذهن معماران، منتقدین و همچنین نظریه پردازان معماری را به خود مشغول کرده است. جواب ها نیز در طول تاریخ متفاوت بوده اند. در دوره ی مدرن، با نادیده گرفتن مخاطب، و دادن مقام خدایی و تصمیم گیرنده به معمار و هنرمند، او را تافته ای جدا بافته از جامعه دانستیم که میبایستی به سان فرمانروایی عالم، زندگی و شیوه زندگی مدرن را برای مردمی که تا دیروز به روش های سنتی خویش میزیستند، دیکته کند. انسانی که تا دیروز با صورت سنتی و نیاکانی خویش همسو و شاد بود، ناگهان خود را در برابر صورتی سرشار از جوشش انقلاب تناقض ها، دید. صورتکی که نه تنها پویا و دیالکتیک نبود؛ بلکه با تمام اعمال زندگی و احساساتی که در معنای زندگی ریشه دوانده بودند، تناقض داشت. و به همین علت نیز تماس ها و پیوند هایش با عرصه هایی که میتوانست سلیقه عمومی را رشد دهد، نه نتها قطع شد، حتی در مواردی ضد ارزش نیز عمل کرد. این سقوط از اوج به قعر تا جایی پیش رفت که خود قشر روشنفکر و هنرمند مدعی شدند، هنر باید «پاپ» یا به اصطلاح برای مردم باشد. هرچند در این وادی نیز اشارات به گمراهی کشیده شده و این بار نیز هنر در مضحک ترین رده خود قرار گرفت. در همین دوره است که معماری با شکل های عجیب و غریب، به صورتی کلاژ وار سعی در القای این موضوع آن هم به سیاقی مبتذل دارد که هنرمند و معمار در کنار جامعه قرار گرفته اند. حال آنکه جامعه عادی و سالم از توحش مصرف گرایی و لذت جویی به دور است.
جای تردید نیست که هنر از صفوف کسانی ریشه میگیرد که از آن لذت میبرند. «هنر مردمی» خود لایه هایی از جامعه تعلق دارند که خود از طبقات بالا هستند و در عین حال از لحاظ روحی و معنوی، وابسته عامه. افرادی که فاصله شان با عموم، به اندازه فاصله نجومی و دور از ذهن همان انتلکتئول های اشاره شده نوروز بیگی نیست. مساله ای که به زعم فلاسفه هنر، شکاف های عمیق و ناپیمودنی را در بین دو گروه خواهد افکند. هر قدر به گذشته دورتر بنگریم، تعیین قاطعانه عامه مورد خطاب هنرمند و معمار نیز دشوار و دشوار تر خواهد شد. حتی در ادبیات و شکسپیر، مرز بین شعر او و تقلید دلقک وارش شیوه اش، بین لقمه های لذیذی که برای گیشه داران و مطالب سنگینی که برای تماشاگران فراهم کرده، به سختی قابل تشخیص است (هاوزر، 1974). در این معنا، تولید کننده اثر هنری و به تبع معمار، زمانی که میخواهند برای توده مردم کار کنند، اگر لازم باشد باید ذوق شخصی خویش را کمرنگ و کمرنگ تر جلوه دهند؛ در حالی که این احتمال پیش میرود که اثر در این وادی به کیچ گرفتار آید و اعضای عامه ای نیز که مخاطب قرار گرفته شده بودند، با فقدان اندیشه روبرو گردند. در این حالت حتی خود توده نیز نه میتواند و نه حتی مایل است که چنین اثری را در مقام هنر بررسی کند! در واقع، نادیده گرفتن هوش نسبی مخاطب در برابر عناصر زیبایی شناسی، معیارهای صوری داوری را از چین اثری به تمامی سلب میکند. و افرادی که به شور و هیجان آنی ناشی از کیچ دچار میشوند، هر لحظه خبره هنری را تشویق میکنند تا دستاورد مادی خویش را به مثابه یک پیروزی عظیم، در مقابل تمامی مشکلات فنی تلقی نمایند. مصرف کنندگان این آثار نه تنها در پایین ترین سطح اطلاعاتی از هنر قرار دارند [و حتی آن را امری تزئینی و غیر ملزوم میدانند]؛ بلکه از دشواری های هنر واقعی نیز به دورند. تولید کننده نیز در این مقام، به خود میبالد که هیچ گاه مشکلی برای عرضه خویش نداشته اند. این مساله زمانی اهمیت پیدا میکند که آثاری که میتوانند هنر جدی تلقی شوند و در معنای والای خویش تلنگری باشند برای ارتقای سطح سلیقه عموم در انتقال خویش با سرعت بطئی حرکت میکنند. در مواردی نیز برای توده، چیزی بی معنی و نامفهوم است.
به‌ راستی هنر واقعی یا در مرتبه‌ای بالاتر، اندیشه واقعی را از نوع جعلی‌اش چگونه می توان شناخت؟ یا بهتر است بپرسیم مرز میان مهملات و هنر در کجاست؟ چگونه می‌توان این دو را از هم تشخیص داد؟ سالانه میلیاردها تومان از اندوخته های ملی صرف ساخت و سازهای شهری و معماری مشود. ساخت و ساز هایی که با هدف تحت تاثیر قرار دادن عموم و جلب توجه آن ها و در خدمت آن ها بودن به وجود میایند. این درحالی است که امروز شاهد آن هستیم که بسیاری از مردم از وضعیت معماری و شهری ناراضی اند. در مواردی نیز شاهدیم، پروژه هایی که خود تا همین چند وقت پیش جایزه های معماری را به خود اختصاص داده بود، پس از گذر مدت زمانی بنا به خواست کاربر تغییر ماهیت داده و در ساختارهای آن دستکاری شده است. آیا معمار برای خواص کار میکند و یا برای مخاطب؟! اگر مخاطب و راحتی و آسایش او مهم است تا چه حدی میتوان سلیقه او را در نظر گرفت؟! آیا میتوان با سوار شدون بر موج ذوق و احساسات فریبکارانه ای که کیچ را به دنبال می اورد، از تعالی دوری جست؟! و برعکس، آیا میتوان به بهانه تعالی هنری، مخاطب را نادیده گرفت؟! ولادمیر مایاکوفسکی، شاعری که بسیاری ابر شلوارپوشش مینامند، در قسمتی از مانفیست مدرن خود با عنوان "تو دهنی به سلیقه عوام" مینویسد: آن کس که عشق اولش را فراموش نمی کند، آخرین عشقش را حتی قبول هم نمی کند. هرچند شاعر در کانتکسی کاملا متفاوت و منتقدانه این موضوع را مطرح کرده است ولی با دیدگاهی وسیع تر میتوان قبول کرد، عواطف و احساسات و هر آنچه که چیستی و هستی تفکر مخاطب را تا به امروز تشکیل داده و سبب به هیجان آمدن او میشوند، نمیتوانند با عنوان های پرطمطراق جایگزین گردنند؛ چه در این صورت، معمار، مخاطب را مایملک خویش متصور شده است. جنت کاردون، کرسی دار هنر معاصر در دانشگاه پنسیلوانیا آمریکا در این مورد توضیح میدهد: «هنر و بالاخص آنچه که در دیدهر روز در شهر در معرض دید عموم قرار است، برای آن نیست که یک مد، یا استایل را تبلیغ کنیم. این موضوع که جلوه گاه عمومی را نمایشگاهی برای فهمندگان در نظر بگیریم، نه تنها شرافتمندانه نیست؛ بلکه تفرعنی اجباری و درعین حال جاهلانه است از طرف قشری که خود را روشنفکر مینماند. و انسانی که محکوم است در میان افکار دیگران زندگی کند!...».
در سال های اخیر با پیشرفت تکنولوژی و رخ نشان دادن امکاناتی که میتواند اینده اثر معماری را پیش از ساخته شدن به ما نشان دهد، شاهد هستیم که برخی از معماران و هنرمندان، سعی در به وجود آوردن رشته باریکی از پیوند مابین طراح و فهمنده میباشند. به این سیستم که «نظرخواهی از عموم» گفته میشود، در پروژه های عظیمی چون مسابقه موزه گوگنهایم هلسینکی، و در چند مسابقه معماری اخیر دیگر شاهد بودیم. مردم با استفاده از تکنولوژی هایی که مجهز به هوش مصنوعی و واقعیت افزوده و محازی شده اند، قادر بودند درون فضای معماری پیش از ساخته شدن قدم بگذارند و نظرات خویش را با کارفما و معمار در میان. این موضوع تا جایی پیش رفته است که سلطان صورتی «کریم رشید»، نیز برای یکی از طراحی های داخلی خود اول از مردمی که در فضا حضور خواهند داشت نظر خواهی کرد.
در کل به نظر میرسد، فاصله ای که معمار در حال حاضر با فهمنده خود دارد، سبب شده است تا در بسیاری از موارد پروژه های معماری یا به سوی افراط گرایی و یا آنکه تفریط گرایی کشیده شوند. به نظر میرسد در عصری زندگی میکنیم که میتوان با ایجاد موقعیت های هوشمند و تنایش یافته ای از آنچه که در آینده رخ خواهد داد نقش منفعل فهمنده را قبل از اتمام کار به عنصری فعال و مهم در عرصه تبدیل کرد. مسلما نظرخواهی این نقش پس از ساخته شدن اثر نه تنها به خود معماری ضربه میزند؛ بلکه در آخر نیز راه به جایی نخواهد برد. برگردیم با اغاز بحث و سلام بمبئی، این فیلم که با به کارگیری تمامی عناصری که هیاجانات آنی را در توده به وجود »یاورد، توانسته است در این مدت فروش خوبی را داشته باشد، لقب صدرنشینی را از آن خود بکند. هرچند کارگردان معتقد است فیلم برای افرادی که مدعی روشنفکری هستند و خو را جدا از جامعه میداندد نیست، ولی باید گفت تاریخ نشان داده است، نادیده گرفتن هوش و درک مخاطب از هنر و پوشاندن تمامی مسائل و مشکلات فنی با مشتی صورتک که در هاله ای از زرق و برق صوری-آرایشی میدرخشند، در طولانی مدت نتیجه ای به جز شکست نخبه هنری را در پی نخواهند داشت. روح هنر در میان اجتماع چیزی جز تجسم تجلیات گوناگون آن اجتماع نبوده و نخواهد بود.

پینوشت: این یادداشت در روزنامه هنرمند نیز منتشر شده است.

P تبلیغات
دانشگاه آزاد اسلامی واحد امارات در رشته کارشناسی ارشد شهرسازی دانشجو می پذیرد