:: صفحه‌ی اول     :: درباره‌ی ما     :: تماس با ما
جمعه، ۳ آذر ۱۳۹۶
:: English Section
P نگاه منتقد
حجم هايي كه مي خواهند «خودي» باشند فرم هاي اينجايي براي بقا در مركز فرهنگي- سينمايي دزفول

ديالوگي يک خطي دلنشيني دارد احمدشاه در دلشدگان حاتمي: «کاش اين دنيا هم مثل يک جعبه موسيقي بود، همه صدا ها آهنگ بود، همه حرف ها ترانه...»؛ بلي، کاش...! اگر نخواهيم موضوع را پيچيده کنيم، به طور سنتي، آنچه که ما به عنوان ريخت شهر دستگيرمان مي شود، به قول ديويد لينچ، عبارت است از «کليه مظاهر کالبدي رويت پذير». البته ممکن است که دلمان هواي کيفيت هم بکند و از خودمان بپرسيم اين کيفيت آيا يک خط ممتد و دستورالعمل ثابت را در هرجايي از جهان دنبال مي کند يا اينکه موضوعي محلي است و بسته به شرايط اقليم، فرهنگ، اقتصاد، تکنولوژي و... وجوه مختلفي از خود را به نمايش مي گذارد. در اين مورد مي توان، پاريس و اصفهان را مقايسه کرد که دو قطب ظاهرا مخالف يکديگرند. داريوش شايگان دراين باره اين گونه توضيح مي دهد: «... اگر پاريس دست پرورده هوسمان در دوره امپراطوري دوم فرانسه، به گفته زيباي بودلر شهري پرجنب وجوش، شهري سرشار از روياست، اصفهان صورتي مثالين معلق در فضاي روياست..». حالا اگر بخواهيم کمي پيچيده تر حرف بزنيم مي شود، مورفولوژي شهر وابسته به متغيرهاي بسياري است که اين متغيرها هريک به انحايي در شيوه آرايش فضايي/ مکاني شهر موثرند. اين متغيرها فقط مجموعه اي از ساختارهاي فيزيکي را شامل نشده، بلکه مجموعه اي از فرهنگ، اقتصاد، باورها، فعاليت هاي اجتماعي صورت گرفته و... را در کالبدي به نام شهر متجسم مي کنند. البته اين روزها باب شده که بگويند: ... آنچه ساختار شهري و هويت آن را شکل مي دهد ريشه در عنصري متعالي به نام «فرهنگ» دارد؛ خوب البته اين تمام ماجرا نيست.
درباره فرهنگ و لايه هاي اجتماعي و کالبدي مختلف آن تعاريف بسياري آمده است. فرهنگ ها به طور کلي ساختاري بسيار پيچيده اما يکپارچه اي دارند [يا بايد داشته باشند]. البته آسان و پرطرفدار است که بگوييم فرهنگ جهان پيرامون را به گونه اي ساخت مند، سازمان مي بخشد يا حتي با تلاش براي توليد يک جمله شعاري بگوييم، فرهنگ مولد ساخت مندي است؛ اينجا است که فضلا مي گويند فضاي اطرافمان «سپهر زيستي» امان است! گاه تعاريف ارائه شده از اين کلمه به نقض و تقابل يکديگر پرداخته اند و گاه در مسيري مشخص و همسو باهم گام برداشته اند. با اين همه اگر در يک رويکرد کلي بخواهيم عصاره اي از مفهوم کلي «فرهنگ» را در اين نوشتار توضيح دهيم، شايد بد نباشد به تقسيم بندي اي که فرزان سجودي، زبان شناس و نشانه شناس ايراني، داشته است اشاره اي بکنيم. در اين تقسيم بندي، به طور دقيق پيچيدگي يک فرهنگ به عنوان يک نظام نشانه اي و يا سپهر معنايي را لازمه داشتن موارد زير دانسته است:
١. وجود جامعه وسيعي که از اين نشانه ها استفاده کنند
٢. تمدني که از تعداد زيادي نشانه تشکيل شده که به رسانه هاي مختلفي تعلق دارند و مي توان آنها را به گروه هاي مختلف نشانه اي تقسيم کرد
٣. طرز فکري که براساس اين رمزگان ها و نشانه ها تشکيل شده باشد و بتوان ويژگي هاي آنها را به دال و مدلول تقسيم کرد.
بر اين اساس سجودي يحتمل اصرار دارد هر آنچه به هر ميزان به اين سه خصيصه نزديک تر باشد، از پايه و بنيان قوي تري برخوردارتر خواهد بود و در ادامه خود مي تواند به عنوان يک فرهنگ به ايفاي نقش و مسيردهي و انديشه زايي بپردازد؛ اين نوشتار به چيستي فرهنگ نمي پردازد ولي از احکام متقن هم در اين عرصه دل خوشي ندارد. پس از اين مقدمه نسبتا طولاني ادامه متن را که درباره اثر شهير «فرهنگ سراي دزفول» [مرکز فرهنگي سينمايي] است با رويکردي «فرهنگي» مطالعه فرماييد؛ شستن چشم ها قبل از ادامه مطالعه توصيه مي شود.

در آرزوي يک «آه از جنس شکفتن»... .
فرهنگ سراي دزفول دقيقا ۳۰ سال پيش طراحي شده، اجراي آن که از سال ۱۳۶۷شروع و پنج سال به طول انجاميد؛ به اعتقاد بسياري يکي از نمونه هاي کم نظير موفق معماري است که معمار «انديشه متعالي فرهنگ ايراني» را در قالب عناصر و فضاي مصنوع به نمايش گذارده است؛ بنايي که چه بسا مدعي سنت باشد يادآور «کوي مغاني» ديگر در اين حوالي، جايي در شهر، شايد فضايي گمشده... معمار جوان و البته ذي نفوذ آن سال ها [فرهاد احمدي] از همان بدو ورود به اين سراي فرهنگي و گذر از اولين زيرطاقي اغراق شاعرانه اش را مي آغازد و بعد در حياطي چهارگوش، کشيده شده در چهار جهت اصلي، چشمانت را محکوم به تلاقي با گنبدي که تنها در اين مرتبه براي نخستين مرتبه قابل رويت است، مي کند؛ عدم تشخيص تلاش معمار در تاسي به استعاره مالوف رسيدن به آسمان و کرانه هاي آن و...، تقريبا امري غيرممکن است... دقيقا صبغه اي آشنا از معماري ايراني که قديم ها حريم فضاي امن را از ناامن جدا مي کرد و گنبد به گونه اي سحرآلود، رمزي باقي مي ماند در قلب اين فضا...؛ ظاهرا اين بار، گنبد ملهم شده است از گنبدهاي «رُک» خوزستان... .
اگر بخواهيم توصيفي کلي از مجموعه فرهنگ سراي دزفول ارائه دهيم [البته بنا بعضا آن قدر رو است که شايد نيازي به اين امر نباشد]، حلقه اي مرکزي از شمسه خورشيدي است در زميني که هشت جهت آن شايد به تاويلي يادآور هشت مرتبه فردوس از منظري ايراني/ اسلامي باشد [تو گويي آدمي در کوران استعاره و کنايه غوطه مي خورد] و آنچه در انتهاي مسير مارپيچي به انتظار فهمنده خويش نشسته است، تنها مي تواند همان مربعي باشد که نشانه اي است [لابد] از زميني به وسعت تمامي انسان ها و فرهنگ ها! مربع هم که مظهر جهان خاکي و پيراموني است و قرار است به ما فرصت لختي ايستادن و درنگ کردن در فضا را براي چشيدن طعم آن به ارمغان آورد؛ البته اگر بگذارد اين حجوم استعاره... در انتها به سطح هشت ضلعي مي رسيم که آن نيز حتما نمادي است از جهان ماورا؛ جهاني بدون جهت، بدون کشش، بدون واجديت براي داشتن مرکزي که سنگيني آن ذهن را بيازارد. شايد نيز اين همان «آني» است که مي خواهد معماري فرهنگ سراي دزفول را چون شعري بسرايد... . اما صادقانه بگويم، لحظه اي، حتي لحظه اي اين حجوم اغراق نمي تواند جسم و روح تويي را که در اين روياي لاقيد از مکان کنوني گرفتار آمده اي، تبديل به آهي کند از جنس شکفتن... نه، نمي تواند. «شهپر جبرئيل» آويخته از هر دهليز و صفحه اي در قصه هزارويک شب ايراني مدد نمي کند و خالق اثر چندان به هوش و ذکاوت آن معمار اسطوره اي ايراني که بود و البته يک تاريخ را رقم زد، نزديک نمي شود. شايد بتوان در اين معنا فرهنگ سراي دزفول را فصلي در تلاش براي تلاقي ارزش ها در کتاب «شهريَت» اين ديار دانست... همين و بس.
با نگاهي به فضا، شايد بتوان متن گرايي و گرايش به مفاهيم بنيادي را از دغدغه هاي اصلي احمدي در طراحي اين بنا دانست؛ آنچنان که بعضا عشق، معمار را کور مي کند و نيکبختانه اين رويکرد فرمال از سوي معمار چندان در آثار معاصرترش پيگيري نشده است؛ چه بسا اثر دزفول آغازي بود بر پايان يا تجربه اي نه چندان جهت مند در راستاي در ستايش سنت؛ تجربه اي که معمار آن را فرصتي مغتنم مي شمارد براي خلق خاطره اي در شهر... و البته در اين يک مورد موفق مي شود تا جايي که قلم به دست مي گيرد و مي نويسد: «... معماري ايراني عميقا نمادين و مفهومي است. از آنجا مباني آن از طبيعت و نيروهاي آن يعني باد، نور، خاک و آب الهام گرفته شده اند، عالي ترين درجه توجه به اين مسائل در معماري ايراني اتفاق مي افتد؛ معماري اي که قويا متن گرا، زمين مدار و جزء لاينفک محيط است... معماري اي فروتن و صادق و بالاخره ايجاز منطقي در عين پيچيدگي...»... بگذريم که دشوار است رصدکردن آنچه «معماري فروتن و صادق و بالاخره ايجاز منطقي در عين پيچيدگي» مي نامد در اين اثر.
بايد گفت الگوسازي ثانويه زندگي شهري/ اجتماعي نيازمند پديده هايي است فرهنگي که از «زبان طبيعي فهمندگانش» وام گرفته شده است و البته به غايت درجه اهل امروز باشد و با تمام افق هاي باز نسبتي معقول داشته باشد. در اين معنا شايد بتوان گفت فرهاد احمدي سعي داشته در قالب رويکردي که از سه بن مايه نشانه اي فرهنگي نظير آنچه در بالا و در تعريف فرهنگ به آن اشاره شد، به گونه اي هنري چنان بهره گيرد که بين مفاهيم عرفاني ايراني با يک بناي فرهنگي متعلق به امروز پيوندي آشتي آميز و فرخنده شکل بگيرد. واقعيت اين است که کالبد شهري به طور مشخص آنچه «ساخته انسان»، «قراردادي» (در تقابل با خودانگيخته) يا انباشت تجربه انساني است را درون خود به اسارت مي کشد. احمدي از فرهنگي که شايد به زعم نگارنده بهتر باشد تا آن را ميهمان بناميم در جهتي استفاده مي کند که هرچند موجب دل آزاري ميزبان و شهر محل اثر نمي شود، اما در شکل دهي يک ارتباط امروزي و تشريک مساعي با مخاطب زمانه در پويايي فرهنگي در مي ماند. ريشه هايي اصيل و صداي اعصاري شهر به چهره اي اثيري بدل نمي شود و فرهنگ سراي دزفول آنچنان در سراشيبي شاعرانگي مي افتد که جغرافياي تاريخي ذهن معمار را ياراي خروج از «مكان گمشده از وسعت» اين شاعرانگي نيست. معماري اي که قرار بود به مصداق وحدت در کثرت دست يازد، در غم غربت و حس نوستالژيک حاکم بر اثرش فرو مي رود تنها نمک مي پاشد بر زخمِ غم حسرتي بر دل روزگار در آوردگاه خاطره «ممکن» و «در دسترس» براي امروز و فرداي شهر.

روزنامه شرق ، شماره 2987 به تاريخ 24/7/96، صفحه 12 (معماري)

P تبلیغات
دانشگاه آزاد اسلامی واحد امارات در رشته کارشناسی ارشد شهرسازی دانشجو می پذیرد
 مسترکلاس تخصصی ژورنالیسم در حوزه شهر و معماری